تبليغاتX
AnVeH








AnVeH

My LoVe**&** My Village

 

 

ساده ترین کار جهان این است که خود باشی و دشوارترین کارجهان این است که کسی باشی که دیگران می خواهند.

 

لشکر گوسفندان که توسط یک شیر اداره می‌شود، می‌تواند لشکر شیران را که توسط یک گوسفند اداره می‌شود، شکست دهد. ((نارسیس))

 

همیشه بهترین راه را برای پیمودن می بینیم اما فقط راهی را می پیماییم که به آن عادت کرده ایم. ((پائولو کوئلیو))

 

بمان تا کاری کنی نه کاری کنیم تا بمانیم. دکتر شریعتی

 

در زندگی از تصور مصیبت های بیشماری رنج بردم که هرگز اتفاق نیفتادند .

 

نوشته شده در شنبه بیست و نهم آبان 1389ساعت 23:48 توسط سعید|



هیچ وقت سه چیز رو مسخره نکن آدمی

 

۱- قیافه یک انسان

۲- ملیت یک انسان

۳- اسم یک انسان

 

چون هیچ کدوم تقصیر خودشون نبوده.

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389ساعت 23:51 توسط سعید|



لحظه هاست که آدمی را هیچ و پوچ می کند

لحظه هاست که انسان را فرسوده و خسته از زندگانی می کند

لحظه هاست که عمر ما را به پایان می رسانند

و لحظه هاست که انسان را فریب می دهند

بیایید از پس لحظه ها بگریزیم

به امید لحظه بعدی زندگی نکنیم

اینگونه بیندیشیم که انگار لحظه بعدی پس راه ما نیست

و از همین لحظه لذت ببریم نه به امید لحظه بعدی .......

نوشته شده در شنبه بیست و یکم فروردین 1389ساعت 0:45 توسط سعید|



 

در معبدی گربه‌ای وجود داشت که هنگام مراقبه‌ی راهب‌ها مزاحم تمرکز

 آن‌ها می‌شد . بنابراین استاد بزرگ دستور داد هر وقت زمان مراقبه

می‌رسد یک نفر گربه را گرفته و به ته باغ ببرد و به درختی ببندد .

 این روال سال‌ها ادامه پیدا کردو یکی از اصول کار آن مذهب شد .

 سال‌ها بعد استاد بزرگ در گذشت. گربه هم مرد . راهبان آن معبد

گربه‌ای خریدند و به معبد آوردند تا هنگام مراقبه به درخت

ببندند تا اصول مراقبه را درست به جای آورده باشند . سالها بعد

 استاد بزرگ دیگری رساله ای نوشت درباره‌ی "اهمیت بستن گربه"

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388ساعت 16:13 توسط سعید|



مرگ در انتظار همه ماست و راه فراری از آن، هرگز وجود ندارد. ما،

پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها، عمه‌ها و عموها، والدین، دوستان، معلمان و

همسایه‌هایمان را از دست می‌دهیم و با هر از دست دادنی، بخشی از ما

می‌میرد...مرگ برای کسانی که فوت کرده‌اند، دیگر یک معما نیست و

 زنده‌ها تنهاکسانی هستند که در تلاش برای فهم معنای آن هستند.

بقیش تو ادامه مطلب:


:ادامه مطلب:
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388ساعت 15:53 توسط سعید|



 کریشنا مورتی

:. رنج‌هاي ناشي از سركوبي و قوانين بي‌رحم ناشي از وفادار ماندن به

 يك الگو، هيچيك منجر به درك حقيقت نمي‌شوند.

:. براي وصول به حقيقت، ذهن بايد كاملاً رها و عاري از كدورت

 آشفتگي و انحراف باشد.


:. لذت از رنج، غيرقابل تفكيك و جدايي‌ناپذير است.


:. رهايي، در ماوراي حيطهء خودآگاهي قرار دارد.

:. اگر تفكر قادر به دريافت واقعيت باشد، نمي‌توان آن امر را واقعيت ناميد

 


کنفسیوس

:. سكوت دوستي است كه هرگز خيانت نمي‌كند.


:. سفر هزاران كيلومتر، با اولين قدم آغاز مي‌شود.

:. توان ما، هرگز از عهده انتظاراتي كه از آن داريم برنمي‌آيد.


:. يادت باشد، مهم نيست به كجا مي‌روي، كافيست قدم برداري، آنجا خواهي بود.

:. همه چيز زيباست، اما همه كس اين زيبايي را نمي‌بيند.


:. اگر زندگي را نشناسيم، چگونه مي‌توانيم مرگ را بشناسيم؟


:. تا وقتي توقف نكرده‌ايد، مهم نيست چقدر آهسته حركت مي‌كنيد.

:. زندگي واقعا ساده است، اما ما اصرار داريم آنرا پيچيده كنيم.

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388ساعت 11:50 توسط سعید|



من می‌‌توانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشته‌خو یا شیطان‌ صفت باشم ،


من می توانم تو را دوست داشته یا ازتو متنفر باشم،


من می‌توانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم،


چرا که من یک انسانم، و این‌ها صفات انسانى است.


و تو هم به یاد داشته باش:من نباید چیزى باشم که تو می‌خواهى

، من را خودم از خودم ساخته‌ام،


تو را دیگرى باید برایت بسازد و تو هم به یاد داشته باش

منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است،


تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.


لیاقت انسان‌ها کیفیت زندگى را تعیین می‌کند نه آرزوهایشان

و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می‌خواهى

و تو هم می‌توانى انتخاب کنى که من را می‌خواهى یا نه

ولى نمی‌توانى انتخاب کنى که از من چه می‌خواهى.


می‌توانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم
.


می‌توانى از من متنفر باشى بى‌هیچ دلیلى و من هم ،

چرا که ما هر دو انسانیم.


این جهان مملو از انسان‌هاست ،


پس این جهان می‌تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.

تو نمی‌توانى برایم به قضاوت بنشینى و حکمی صادر کنی و من هم،

قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است.

دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و می‌ستایند،


حسودان از من متنفرند ولى باز می‌ستایند،


دشمنانم کمر به نابودیم بسته‌اند و همچنان می‌ستایندم،

چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت،

نه حسودى و نه دشمنى و نه حتی رقیبى،


من قابل ستایشم، و تو هم......


یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد


به خاطر بیاورى که آن‌هایى که هر روز می‌بینى و مراوده می‌کنى


همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت،

اما همگى جایزالخطا.

اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى،


نامت را انسانى باهوش بگذار


 

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388ساعت 23:43 توسط سعید|



سگ باهوش 

 

قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد  حرکتی

 کردکه ازمغازه دورش کند اما ناگهان کاغذی را  در دهان سگ  دید

.کاغذ را گرفت.روی کاغذ نوشته بود" لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران

 گوشت بدین" . ۱۰ دلار همراه کاغذ بود. قصاب که تعجب کرده بود 

 سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و دردهان سگ گذاشت.

 سگ هم  کیسه راگرفت و رفت.  قصاب که کنجکاو شده بود و از 

 طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد .

سگ  در خیابان  حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید .

با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و  بعد از خیابان رد شد.

قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس

 رسید نگاهی به تابلو  حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد .قصاب

متحیر از حرکت سگ منتظر ماند .

  اتوبوس امد, سگ جلوی اتوبوس امد و شماره انرا نگاه کرد

 و به ایستگاه برگشت .صبر کرد تا اتوبوس بعدی امد  

دوباره شماره انرا چک کرد   اتوبوس درست بود سوار شد.

قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.

  اتوبوس در حال حرکت به سمت  حومه شهر  بود وسگ منظره

 بیرون را تماشا می کرد .پس از چند خیابان سگ روی پنجه

 بلند شد و زنگ اتوبوس را زد .اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه

 پیاده شد.قصاب هم به دنبالش. سگ در خیابان حرکت کرد تا

 به خانه ای رسید .گوشت را روی پله گذاشت و  کمی عقب رفت

 و خودش را به در  کوبید .اینکار را بازم تکرار کرد اما کسی در

را باز نکرد.

سگ به طرف محوطه باغ رفت   و روی دیداری باریک پرید

 و خودش را بهپنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد

و بعد به پایین پرید و به پشت دربرگشت.

  مردی  در را باز کرد و شروع  به فحش دادن  و تنبیه  سگ 

 کرد.قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد :چه کار می کنی

 دیوانه؟ این سگ یه نابغه است.این باهوش ترین سگی هست که

من تا بحال دیدم. مرد نگاهی به قصاب کرد و گقت:تو به این میگی

 باهوش ؟این دومین بار تو این

 هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!!

نتیجه اخلاقی :

اول اینکه مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود.

و دوم اینکه چیزی که شما انرا بی ارزش می دانید بطور قطع برای

کسانی دیگر ارزشمند و غنیمت است .

سوم اینکه بدانیم دنیا پر از این تناقضات است.

پس سعی کنیم ارزش واقعی هر چیزی را درک کنیم و مهمتر اینکه

 قدر داشته هایمان را بدانیم

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388ساعت 1:46 توسط سعید|



 

سرنوشت سه دفعه بهت دروغ میگه؟ اولین بار وقتی به دنیات میاره

 دومین بار وقتی عاشقت میکنه سومین بار هم زندگی رو ازت

 میگیره تا بفهمی همش خواب بود و بس

خاطره شادی های امروزمان تلخ ترین غمی است که فردا به یاد می آوریم …..

 

خیلی سخته که ببینی یه آهو اسیر پنجه های یه شیر شده!!! ولی تلخ تر

 از اون اینه که ببینی یه شیر اسیر چشمهای یه آهو شده

 

ای کاش میدانستم پس از مرگم اولین قطره ی اشک را چه کسی

 برایم میریزد وآخرین کسی که منو فراموش میکند کیست؟

نوشته شده در شنبه بیست و دوم اسفند 1388ساعت 20:32 توسط سعید|



 

خدا حافظ عشق من

صدای باد را بشنو که آواز کهنۀ غمگینی می خواند

 می داند که امروز تو را ترک می گویم 

برایم گریه مکن . . .

زیرا قلبم در راهی که می رود خواهد شکست .

خداحافظ عشق من . . . خداحافظ . . .

 خداحافظ ای تنها محبوبم . . .

 تا زمانی که مرا به یاد آوری هرگز چندان دور نخواهم بود .

 خداحافظ عشق من . . . من

          همیشه به تو وفادار می مانم .

 پس مرا در رؤیایت جای ده تا زمانی که پیش تو باز گردم .

 ستارگان را در آسمان ببین .

و آنها به هر کجا که بروند با درخشش خود با من خواهند بود .

 و من آرزو می کنم که هر چه زوردتر مرا به خانه راهنمایی کند .

 خداحافظ عشق من . . .خداحافظ عشق من . . . خداحافظ . . . تا زمانی که مرا بیاد آوری هرگز دور نخواهم بود

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و دوم اسفند 1388ساعت 20:27 توسط سعید|



 

هيچ وقت رازت رو به کسي نگو. وقتي خودت نميتوني حفظش کني
چطور انتظار داري کسي ديگه‌اي برات راز نگهداره

 

هیچ انسانی دوست ندارد بمیرد، اما همه آنها دوست دارند

 به " بهشت " بروند...اما ای انسانها... برای رفتن به " بهشت "

... اول باید مرد

نوشته شده در پنجشنبه بیستم اسفند 1388ساعت 21:23 توسط سعید|



تو نيستي که ببينی

 چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاري است 

 چگونه عکس تو در برق شيشه ها پيداست

چگونه جاي تو در جان زندگي سبز است

هنوز پنجره باز است

تو از بلندي ايوان به باغ مي نگري

درخت ها و چمن ها و شمعداني ها

به آن ترنم شيرين به آن تبسم مهر

به آن نگاه پر از آفتاب مي نگرند

تمام گنجشکان

که درنبودن تو 

 مرا به باد ملامت گرفته اند

ترا به نام صدا مي کنند

هنوز نقش ترا از کنار گنبد کاج

کنار باغچه

زير درخت ها لب حوض

درون اينه پاک آب مي نگرند


تو نيستي که ببيني چگونه پيچيده است

طنين شعر تو نگاه تو درترانه من

تو نيستي که بيبني چگونه مي گردد 

 نسيم روح تو در باغ بي جوانه من

چه نيمه شب ها کز پاره هاي ابر سپيد

به روي لوح سپهر

ترا چنانکه دلم خواسته است ساخته ام

چه نيمه شب ها وقتي که ابر بازيگر

هزار چهره به هر لحظه مي کند تصوير

به چشم همزدني

ميان آن همه صورتت را شناخته ام

به خواب مي ماند

تنها به خواب مي ماند 
 

آينه های  ديوار بي تو غمگينند

تو نيستي که ببيني 

 چگونه با ديوار

به مهرباني يک دوست از تو مي گويم

تو نيستي که ببيني چگونه از ديوار 

 جواب مي شنوم

تو نيستي که ببيني چگونه دور از تو

به روي هرچه ديرن خانه ست

غبار سربي اندوه بال گسترده است 

 تو نيستي که ببيني دل رميده من

بجز تو ياد همه چيز را رها کرده است

غروب هاي غريب 

 در اين رواق نياز


پرنده ساکت و غمگين

ستاره بيمار است

دو چشم خسته من 

 در اين اميد عبث

دو شمع سوخته جان هميشه بيدار است

تو نيستي که ببيني

نوشته شده در دوشنبه هفدهم اسفند 1388ساعت 12:49 توسط سعید|



 

اه از این فاصله ها که هیچ گاه مرهم زخم بی کسی نمی شوند.

اه از این جاده ها که نقش جدایی می زنند و بوی غربت می دهند.

( اینجا که باشی تنهایی ام را با تو قسمت می کنم و تو هم سهم لبخند هر روزه ات

را به من می بخشی و باز هم بوی صمیمیت به مشام می رسد )

 

وطن تو قلب من است و من تصویر خود را جز در چشمان تو نخواهم یافت.

پس کاش برگردی...

که عشق اینجا سرخ تر خواهد بود !!!

نوشته شده در دوشنبه هفدهم اسفند 1388ساعت 12:48 توسط سعید|



 

 

لبریز از سکوت سیاهم بدون تو

                   سرشار از شرارهء آهم بدون تو

چشمان انتظار مرا رنگ غم گرفت

                   ابری ست آسمان نگاهم بدون تو

گشتم اسیر ظلمت شبهای تلخ و نیست

                 راهی به سوی باغ پگاهم بدون تو

در این کویر خشک و عطش سوز،نازنین

                خشکیده شاخ و برگ گیاهم بدون تو

باری،غم است همنفس من،دلیل آن

                 این گریه های گاه به گاهم بدون تو

تنها پناه من شد،دیوار بی کسی

                یعنی بدون پشت و پناهم بدون تو

چنگال بغض حنجره ام را گرفته است

                  لبریز از سکوت سیاهم بدون تو


 

نوشته شده در دوشنبه هفدهم اسفند 1388ساعت 12:45 توسط سعید|




مطالب پيشين
» چندتا حرف ساده ولی ژرف
» 
» لحطه ها
» گربه (به وجود آمدن خرافات)
» مرگ
» سخنانی از بزرگان
» گفتاری از گاندی
» یه داستان کوچیک (سگ باهوش)
» همینجوری از سر دلتنگی
» خداحافظ عشق من
Design By : ParsSkin.Com